گزارش این دو سه ماهه
اول اینکه مهدت رو عوض کردیم با اینک خیلی دلهره داشتم که نکنه نتونی با محیط جدیدتت کنار بیای اما خدارو شکر خیلی زود با مربیهای جدیدت انس گرفتی و کلی شهرهای جدید یاد گرفتی علوه بر اون تو مهد قبلیت سوره حمد وکوثر وناس رو هم یاد گرفتی وقتی میخوای شروع کنی بلافاصله میگی اولش چی بود چون همیشه اولش یادت میره تازه دعای فرج رو هم خیلی خوشگل میخونی بابایی صداتو پر کرده گاهی اوقات میذاریم گوش میدیم 
دوم اینکه بالاخره توی زمین کوچیکی که تو منطقه ییلاقی خریده بودیم یه ویلای کوچولو ساختیم .اکثر اوقات آخرهفته ها به اونجا میریم اولین باری که دو سه شب اونجا موندیم در جواب ما که میپرسیدیم کجا بودیم میگفتی داشتیم تو جنگل زندگی میکردیم قربونت برم که اینقدر شادی
دیشب هم کلی بارون میومد به بابایی گفتی میخوای هوارو خوب کنم باباتم گفت باشه یهددفعه دسستو یه حالتی کردی یه صدایی از خودت در اوردی صبح که اومدم اداره دیدم بعله افتاب شده زنگیدم به بابایی بهش میگم دیدی دخترت هوارو خوب کرد اون هم کلی خندید
خلاصه اینکه خیلی ناز شدی میونت هم که بابابات توپپپپپپپپپپپپپ باعث میشه کلی حسودیم بشه
دیشب بابات که اومد رفتی بغلش بهش میگی عشق منی نازمنی عاشققققققققق منی باباتم
منهم
بابایی هم بلافاصله گفت به مامانت هم یاد بده من
القصه مکافاتی داریم با شما پدرو دختر
به حال یه دنیا دوستتون داریم


گزارش این دو سه ماهه
