ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

شفق زندگی مامان وبابا

این روزهای ما

1392/4/25 11:33
نویسنده : bahar
997 بازدید
اشتراک گذاری

این چند وقت خیلی سرم شلوغ بود فرصت نبود سری به اینجا بزنم

اوایل تابستون بعد ازمدتها بالاخره امام رضا مارو طلبید وتونستیم به زیارتش بریم شما سفر دومت بود چند تا ماشین بودیم وکلی بچه که به شما خیلی خوش گذشت  با یکی از بچه ها اصلا جور نمیشدی اون هم خیلی دنبالت بود اخرش اومد پیش منو بابایی شکایت که چرا ریحانه باهام قهره هرچی هم بهت میگفتیم بدتر میکردی اخرش که مهدی یه اسباب باز ی خرید خودت رفتی جلو بهش گفتی سید مهدی بیا با هم آشتی کنیم ماتعجب

بماند که این اقامهدی چند تا نقاشی هم کشید به من داد تا برات قاب بکشم دیگه هرکی میاومد یه چیزی به ما میگفت در کل خیلی خوش گذشت حرم که شلوغ بود اما خداروشکر تونستم زیارت کنم .فرشته

چند وقت بعد هم به ییلاق دوست بابا رفتیم هوا فوق العاده سرد بود اونجارو هم خیلی دوست دارم مناضر خیلی زیبایی داره

حالا هم که مه رمضان شده وما هم درحال گذراندن روزهای تکراری هستیم

چند روزپیش که برگشتم به خونه در که باز کردم پریدی توی بغلمو بوسم کردی  وگفتی مامانی دلم برات تنگ شده بود قلبقربون دل مهربونت برم بعد بهم گفتی مامانی بغلم نکن کمرت درد میکنه

لبخندتموم خستگی ازتنم بیرون رفت ازخداخواستم این دل مهربونو ازت نگیره

خودم خیلی خوب میدونم که زیاد برات وقت نمیذارم یااگه وقتی میذارم با بی حوصلگی همراهه اما به خودم قول دادم که سعی کنم  که تو رفتارم دقت بیشتری کنم اخه خداروشکر عین خودم حساس وزودرنجی در راستای این تصمیم دورروز پیش پاس گرفتم وبه بابات گفتم بیاد دنبالم  برات چندتا کادو گرفتیم بعد اومدیم مهد دنبالت کلی ذوق کردی خنده

خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوسسسسست دارمممممممممم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)