این روزهای ما
این چند وقت خیلی سرم شلوغ بود فرصت نبود سری به اینجا بزنم
اوایل تابستون بعد ازمدتها بالاخره امام رضا مارو طلبید وتونستیم به زیارتش بریم شما سفر دومت بود چند تا ماشین بودیم وکلی بچه که به شما خیلی خوش گذشت با یکی از بچه ها اصلا جور نمیشدی اون هم خیلی دنبالت بود اخرش اومد پیش منو بابایی شکایت که چرا ریحانه باهام قهره هرچی هم بهت میگفتیم بدتر میکردی اخرش که مهدی یه اسباب باز ی خرید خودت رفتی جلو بهش گفتی سید مهدی بیا با هم آشتی کنیم ما
بماند که این اقامهدی چند تا نقاشی هم کشید به من داد تا برات قاب بکشم دیگه هرکی میاومد یه چیزی به ما میگفت در کل خیلی خوش گذشت حرم که شلوغ بود اما خداروشکر تونستم زیارت کنم .
چند وقت بعد هم به ییلاق دوست بابا رفتیم هوا فوق العاده سرد بود اونجارو هم خیلی دوست دارم مناضر خیلی زیبایی داره
حالا هم که مه رمضان شده وما هم درحال گذراندن روزهای تکراری هستیم
چند روزپیش که برگشتم به خونه در که باز کردم پریدی توی بغلمو بوسم کردی وگفتی مامانی دلم برات تنگ شده بود
قربون دل مهربونت برم بعد بهم گفتی مامانی بغلم نکن کمرت درد میکنه
تموم خستگی ازتنم بیرون رفت ازخداخواستم این دل مهربونو ازت نگیره
خودم خیلی خوب میدونم که زیاد برات وقت نمیذارم یااگه وقتی میذارم با بی حوصلگی همراهه اما به خودم قول دادم که سعی کنم که تو رفتارم دقت بیشتری کنم اخه خداروشکر عین خودم حساس وزودرنجی در راستای این تصمیم دورروز پیش پاس گرفتم وبه بابات گفتم بیاد دنبالم برات چندتا کادو گرفتیم بعد اومدیم مهد دنبالت کلی ذوق کردی 
خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوسسسسست دارمممممممممم


این روزهای ما
