ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

شفق زندگی مامان وبابا

واما ادامه.....

1391/2/4 11:13
نویسنده : bahar
229 بازدید
اشتراک گذاری

داشتم میگفتم منو بابایی بعد از 4سال آشنایی عید سال80با هم ازدواج کردیم ودر شهریور 89خدای خوبم یک هدیه گرانبها به ما داد که اسمشو ریحانه گذاشتیم همیشه سعی میکردم خاطرات زندگیمو جایی ثبت کنم و بعد ازمدتها تصمیم گرفتم ایجارو بسازم تا ازشر جمع کردن تقویمهای پرشده راحت بشم البته بیشتر در مورد روزمرگیهای عشق زندگیمون مطلب مینویسم تاهمیشه برای تو دختر خوبم به یادگاربمونه واما.....

من وبابایی تو زندگیمون کش وقوسهای فراوونی داشتیم وبخاطر یک سری مسائل دیر به فکر نی نی افتادیم وبالاخره وقتیکه متوجه شدم تو قشنگ مهربونم تو دل من هستی بدون اینکه به کسی چیزی بگم به آزمایشگاه رفتم وبعداز گرفتن جواب آزمایش به خونه اومدم مونده بودم چه جوری به بابایی بگم تا سورپاریزش کنم....یه جفت کفش بچه گونه داشتم که توی یه جعبه روی میز گذاشتمش وروی یه کارت نوشتم تقدیم به بهترین بابای دنیاقلب

خلاصه بماند که چقدر به خاطر مشکلاتی که برای خانوادم پیش اومده بود دوران حاملگی بدی پشت سر گذاشتم وقت اون رسید که تو ازدل مامانی بیرون بیای رفتم بیمارستان وابسته به محل کارم وکارای مربوط به بستریمو انجام دادم وچون تنهایی رفته بودم وفوق العاده اکتیوبودم مسئول حسابداری بیمارستان از اینکه زائو خود منم کلی تعجب کرده بود القصه باید یک شب توی بیمارستان میخوابیدم وازاونجایی که بازهم اشنا بودم بهم گفتند میتونم صبح روز عمل بیام با مادرجون به خونه ما رفتیم ویک کباب مفصل خوردیم من هم یکدل سیر هندونه خوردم از ترس اینکه بعداز زایمانم یه مدت نمیتونم بخورم صبح با سلام وصلوات به اتاق عمل رفتم توی اتاق عمل هم باتوجه به رشتم واشنایی که با پزشکان ودستیاران داشتم هیچ ترسی نداشتم تنها چیزی که یادم میاد صدای دکتر بود که بهم گفت وای چه دختر قشنگیلبخند

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)