ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

شفق زندگی مامان وبابا

گزارش این دو سه ماهه

اول اینکه مهدت رو عوض کردیم با اینک خیلی دلهره داشتم که نکنه نتونی با محیط جدیدتت کنار بیای اما خدارو شکر خیلی زود با مربیهای جدیدت انس گرفتی و کلی شهرهای جدید یاد گرفتی علوه بر اون تو مهد قبلیت سوره حمد وکوثر وناس رو هم یاد گرفتی وقتی میخوای شروع کنی بلافاصله میگی اولش چی بود چون همیشه اولش یادت میره تازه دعای فرج رو هم خیلی خوشگل میخونی بابایی صداتو پر کرده گاهی اوقات میذاریم گوش میدیم دوم اینکه بالاخره توی زمین کوچیکی که تو منطقه ییلاقی خریده بودیم یه ویلای کوچولو ساختیم .اکثر اوقات آخرهفته ها به اونجا میریم اولین باری که دو سه شب اونجا موندیم در جواب ما که میپرسیدیم کجا بودیم میگفتی داشتیم تو جنگل زندگی میکردیم قربونت برم که اینقدر ش...
20 آذر 1391

سفر به کربلا

امسال هم خدا قسمت کرد و امام حسین مارو طلبید خداکنه که قسمت همه بشه عزیز دلم امسال که رفتیم بر خلاف پارسال که تو بغل ما بودی و چیزی متوجه نبودی هر جا میرفتیم دلت میخواست ضریح رو بگیری و ببوسی جالب بود که از ما تقلید میکردی وقبل از ورود به حرم سجده میکردی وزمین رو میبوسیدی واما این سفر خدایا شکرت ما لایق این سفر دوباره نبودیم فقط میتونم بگم که لطفت مثل همیشه شامل حال ما شد که باز هم شب تولد مولا تو نجف بودیم  یا علی وقتی وارد حرمت شدیم باورم نمیشد آقای من هیچ چیزی نمیتونم بگم جز اینکه ازت ممنونم خودت به منو دخترم وهمسرم رحم کن. کربلا خدایا این سرزمین چرا اینقدر غم داره خدایا کربلا یعنی حسین یا حسین قلب من خالی از عشق به ت...
4 تير 1391

یادگیری زبان انگلیسی

دختر نازم خیلی زود کلمات انگلیسی رو یاد میگیری هنوز 15016 ماهه بودی که یاد گرفتی سگ =    dog وقتی فهمیدم که میتونی یاد بگیری یه کمی وقت گذاشتم برای آموزشت الان حتی اگه نتونی کلمات رو ادا کنی میدونی مفهومشون چیه دماغ=noys      چشم=Ies      سر =hed  دست= hand    پا =leg    گوش=ear    موز=benana سیب=apple    پرتغال=orenge    گیلاس=                  خرگوش=rabbit هرچند باید از مربی  زبان مهدت رویا جون ه...
31 خرداد 1391

سفر به گیلان در عید91

با کلی تاخیر در مورد عید امسال میخوان بنویسم امسال برخلاف هر سال بابایی ومامانی تصمیم گرفتند به مسافرت برند .بنابراین بهمراه عمو داود بهخونه عمو احمد در تهران رفتیم و سال تحویل رو اونجا بودیم موقع تحویل سال خیلی دلم گرفته بود.بعد به سمت گیلان رفتیم شهرهای گیلان خیلی قشنگ هستند شب اول رو تو شهر لاهیجان موندیم  وفردا صبح  به زیارت شیخ زاهد گیلانی رفتیم عمو داود اونجا از خواب خیلی قشنگی که برات دیده بود برامون گفت بعد به فومن رفتیم  یه سر هم به قلعه رود خان زدیم البته به خاطر تنبل اقایون فقط تا نصفه هاش رفتیم. ماسوله که دیگه آخرزیباههاست عزیز دلم به تو که خیلی خوش گذشت .باشیرین زبونیهات همه رو سرگرم میکردی...
30 خرداد 1391

سلام زندگی

بعله یه فرشته کوچولو از عالم نور به این دنیای زیبا اما پراز دردسر وارد شد. ریحانه قشنگ من یه دختر توپلو ناز بودی اما چون نمیتونستی خوب شیر بخوری در عرض چند روز کلی وزن کم کردی همه نگرانت بودند روز جشنت که عزیزجونت زحمتشو کشیده بود اونقدر ضعیف بودی که هرکسی یه چیزی میگفت منهم کم طاقت رابرا گریه میکردم تااینکه دخترخالم که مامان یه دوقلو به اسم معیدرضاوسدنا است به داد ما رسید ورابط سینه رو پیشنهاد دادوتواون روز یه دل سیر شیر خوردی ولی منو بابایی هروقت به یاد اون روزا میافتیم عذاب وجدان میگیریم. تو هرروز که میگذشت بزرگو بزگتر میشدی وقتی 10ماهت بود اولین کلمه زندگیتو گفتی میدونی چی بود علی وقتیکه میایستادی میگفتی علی بابات کلی ذوق میکرد ...
4 ارديبهشت 1391

واما ادامه.....

داشتم میگفتم منو بابایی بعد از 4سال آشنایی عید سال80با هم ازدواج کردیم ودر شهریور 89خدای خوبم یک هدیه گرانبها به ما داد که اسمشو ریحانه گذاشتیم همیشه سعی میکردم خاطرات زندگیمو جایی ثبت کنم و بعد ازمدتها تصمیم گرفتم ایجارو بسازم تا ازشر جمع کردن تقویمهای پرشده راحت بشم البته بیشتر در مورد روزمرگیهای عشق زندگیمون مطلب مینویسم تاهمیشه برای تو دختر خوبم به یادگاربمونه واما..... من وبابایی تو زندگیمون کش وقوسهای فراوونی داشتیم وبخاطر یک سری مسائل دیر به فکر نی نی افتادیم وبالاخره وقتیکه متوجه شدم تو قشنگ مهربونم تو دل من هستی بدون اینکه به کسی چیزی بگم به آزمایشگاه رفتم وبعداز گرفتن جواب آزمایش به خونه اومدم مونده بودم چه جوری به بابایی بگ...
4 ارديبهشت 1391