ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

شفق زندگی مامان وبابا

یادگیری زبان انگلیسی

دختر نازم خیلی زود کلمات انگلیسی رو یاد میگیری هنوز 15016 ماهه بودی که یاد گرفتی سگ =    dog وقتی فهمیدم که میتونی یاد بگیری یه کمی وقت گذاشتم برای آموزشت الان حتی اگه نتونی کلمات رو ادا کنی میدونی مفهومشون چیه دماغ=noys      چشم=Ies      سر =hed  دست= hand    پا =leg    گوش=ear    موز=benana سیب=apple    پرتغال=orenge    گیلاس=                  خرگوش=rabbit هرچند باید از مربی  زبان مهدت رویا جون ه...
31 خرداد 1391

سفر به گیلان در عید91

با کلی تاخیر در مورد عید امسال میخوان بنویسم امسال برخلاف هر سال بابایی ومامانی تصمیم گرفتند به مسافرت برند .بنابراین بهمراه عمو داود بهخونه عمو احمد در تهران رفتیم و سال تحویل رو اونجا بودیم موقع تحویل سال خیلی دلم گرفته بود.بعد به سمت گیلان رفتیم شهرهای گیلان خیلی قشنگ هستند شب اول رو تو شهر لاهیجان موندیم  وفردا صبح  به زیارت شیخ زاهد گیلانی رفتیم عمو داود اونجا از خواب خیلی قشنگی که برات دیده بود برامون گفت بعد به فومن رفتیم  یه سر هم به قلعه رود خان زدیم البته به خاطر تنبل اقایون فقط تا نصفه هاش رفتیم. ماسوله که دیگه آخرزیباههاست عزیز دلم به تو که خیلی خوش گذشت .باشیرین زبونیهات همه رو سرگرم میکردی...
30 خرداد 1391

سلام زندگی

بعله یه فرشته کوچولو از عالم نور به این دنیای زیبا اما پراز دردسر وارد شد. ریحانه قشنگ من یه دختر توپلو ناز بودی اما چون نمیتونستی خوب شیر بخوری در عرض چند روز کلی وزن کم کردی همه نگرانت بودند روز جشنت که عزیزجونت زحمتشو کشیده بود اونقدر ضعیف بودی که هرکسی یه چیزی میگفت منهم کم طاقت رابرا گریه میکردم تااینکه دخترخالم که مامان یه دوقلو به اسم معیدرضاوسدنا است به داد ما رسید ورابط سینه رو پیشنهاد دادوتواون روز یه دل سیر شیر خوردی ولی منو بابایی هروقت به یاد اون روزا میافتیم عذاب وجدان میگیریم. تو هرروز که میگذشت بزرگو بزگتر میشدی وقتی 10ماهت بود اولین کلمه زندگیتو گفتی میدونی چی بود علی وقتیکه میایستادی میگفتی علی بابات کلی ذوق میکرد ...
4 ارديبهشت 1391

واما ادامه.....

داشتم میگفتم منو بابایی بعد از 4سال آشنایی عید سال80با هم ازدواج کردیم ودر شهریور 89خدای خوبم یک هدیه گرانبها به ما داد که اسمشو ریحانه گذاشتیم همیشه سعی میکردم خاطرات زندگیمو جایی ثبت کنم و بعد ازمدتها تصمیم گرفتم ایجارو بسازم تا ازشر جمع کردن تقویمهای پرشده راحت بشم البته بیشتر در مورد روزمرگیهای عشق زندگیمون مطلب مینویسم تاهمیشه برای تو دختر خوبم به یادگاربمونه واما..... من وبابایی تو زندگیمون کش وقوسهای فراوونی داشتیم وبخاطر یک سری مسائل دیر به فکر نی نی افتادیم وبالاخره وقتیکه متوجه شدم تو قشنگ مهربونم تو دل من هستی بدون اینکه به کسی چیزی بگم به آزمایشگاه رفتم وبعداز گرفتن جواب آزمایش به خونه اومدم مونده بودم چه جوری به بابایی بگ...
4 ارديبهشت 1391